لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...
لمس کن گونه هایم را که خشک است و پُر شیار ...
لمس کن لحظه هایم را ...
تویی که نمی دانم کیستی٬ لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن ...
لینک
|
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 1:57 توسط بیدل |
برای تویی که نیامده ای و نمی دانم چه وقت می آیی ...
تو فکر می کنی می توان نوشت یک طرفه به کسی که نمی دانی کیست و کجاست و معلوم نیست می آید یا نه ؟ تو فکر می کنی چقدر وقت لازم است که بیایی و ب ی د ل شوم و بنویسم از رسم آن روزها ...؟ به تویی می نویسم که نیستی و شاید هرگز نباشی ...
دلم تنگ است (: برای کسی که نمی شناسمش و شاید تا همیشه ناشناخته ام بماند ...
پ.ن : اگر روزی آمدی و خواندی اینجا را یادت باشد که من سال هاست منتظرت بوده ام (:
لینک
|
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 16:41 توسط بیدل |
می دانی وقتی کسی نباشد که بگویی همه کس توست; وقتی نداشته باشی کسی را که به جرات بگویی از آن منی ; وقتی عقل بر دلت سایه افکنده باشد و وقتی تو آن تویی که بودی نباشی رسمی نمی ماند از بیدلی ها ... خانه ات آباد (:
لینک
|
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 0:20 توسط بیدل |
محرمانه با چشم هایت ....
گفتم با خودم که بنشینم و چشم هایت را بنویسم و ببندم این پروندهء سخت را.
امّا باز هم باختم.قلمم شکست خورد. پروندهء چشم های تو بسته که نشد هیچ گشوده هم نشد!
رفتم به مسجد دور افتاده ای و غسل کردم تا مُحرم شوم به طواف چشم هایت. هفت دور گرد گردیشان گشتم و هیچ ....
من بلد نیستم بنویسمشان.اتفاقی که افتادیک نفر بانو ! مست و راست در دور اول از هرزه گردی کوچه های دلت در این نوشته آغازید و در انتها عاقبت به خیر شد.شهید شد. همین.
« اِنَّ الحَمدَه والنِّعمَتَه لَکَ والمُلک »
دور اول
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم. یک نفر حیران و خراب راه افتاده در نیمه شب خوفناک کوچه پس کوچه های چشم تو ... با بد مستی های خود خفته گان را بیدار می کند.چشم های تو خمارخانه دارد.شراب دارد ... و مهمانی که هر شب هستی اش را در کف می گیرد می آید که بنشیند پای قمار با تو!
و میداند در همین نگاه ساده ات برای هر یک از دلخوشی هایش چیزی کنار گذاشته ای .
تمام آس هایم را بریده ای اما نبریده ام هنوز !!
چه غُصّهء مهربانی ست باختن به تو.
بروم .... شر نشود.
عاشقت امشب انگار یک دوسه پیک اضافه زده باز..
دور دوم
هوس چلّه نشینی میکنم در چشم هایت.یعنی که دوست دارم بیایم مجاور شوم.
آنجا خانقاه خلوت و آرامی هست که مرا می طلبد. مراقبت کنم، عاشقانه بنویسم. صوفی شوم ،هو هو کنم.با نوای دف به سماع در آیم و زاویه نشین آن کنج چشمهات شوم که اصلا جایگاه من است.
آن زاویه که سفیدی چشمت به سرخی نشسته از بس گریسته ای و بگویم که این بی خوابی های مدام پلکت را سنگین کرده زاویه تنگ تر شده.
ذکر گرفته ام نام تو را و ساز میزنم.
نمی خواهی موهای پسرک را از پیشانی به عرق نشسته اش کنار بزنی دنیای عاطفه ؟!
دورسوم
من زیاد به آسمان نگاه میکنم.دستش تنگ است.
روزها یک سکه به رنگ طلا و یک نقرهء ماه شبها اگر که باشد .
من آسمان دیگری یافتم در چشم های تو بانو !
آسمانی پر از ستاره های چشمک زن و دنباله دارکه مرا می برد با خود ... یک کهکشان دست نیافتنی با دو گوی سیاه نی نی زن که خدا رسم دارد در مقدس ترین مکانها از خودش به ودیعه گذارد و قبله گاهشان کند.
مثلا مسجد الحرام. مثلا چشمهای تو ... آنجا یکی ، اینجا دوتا.
من منجم خوبی نیستم ماه منیر! به احتمال فراوان اما فردا دلت هوایم را خواهد کرد.از چشم هایت معلوم.چشم های آسمانی که می دانم رنگین کمان دارد. چشمانی که وقتی بارانی می شود مرا با خود می برد و غرق می شوم در سیلاب هایش !
دور چهارم
من که می آیم در چشم های تو گرگ و میش می شود.
می ترسم از بی سایه گی اما تو هستی چوپانی که با اخمش میخواهد دلم را بدرد.
چشمهایت سر زمینی ست با دشت هایی وسیع که شاه و مالکی دارد مهربان.صاحبی صاحب نظر که گه گاه در همین ییلاقها با همین چشم ها به شکار میرود.
می ترسم .... غزال تنهایی می شوم که پای گریزم نیست.دست دلم می لرزد.
حضرت ! دلم از گرگ و میش می گیرد.نمی شود وقت صید من اخم نکنی ؟
اصلا گفته بودم چهار کنج دلم دعایی هست که …؟
تو چیزی از این نوشته ها می فهمی:بیمهء وارث نگین سلیمان، ذولفقار علی، خون حسین و سلطان طوس ضامن دل آهوها رضا ….
حالا دلش را داری بزن !! بزن با آن چشم هایت.
دور پنجم
هر پلک زدنت یک آری ست وقتی کلافه ایی و حوصلهء حرف زدن نداری.
هر پلک تو مُهر تاییدی ست بر گفته های سکوت من.دروغ گفته بودم که نگاه تو هزار و یک حرف نگفته دارد.من زبان نگفتن را خوب بلدم این روزها .
پلک نمی زنی،چشم هایت می سوزد و به اشک می نشیند اما وقتی حرف میزنم ماتی، مرا نمی بینی.
دخترک چشم هایت در چشم های من پی چیدن گیلاس می رود.هنوز شکوفه اند ها...گم نشود طفلک!
دور ششم
دوست دارم دختری باشم ساده و دلواپس مسافرش.
بنشینم پای دار قالی و طرح چشمان نازنینم را که تو باشی رج بزنم با انگشتان به خون نشسته .
و امیدوارم که می آیی و باز آن دو گوی سیاه یادگار خدا، که ساخته می شود در تار و پود قالی ابریشم و بالا می رود. بالا می روم و لابد با لهجه ای غریب نقش ِ بر آب آمدن بغض آلودت را زمزمه می کنم و شانه شانه شانه می زنم. یکیش مشکی شد، یکیش آبی شد. باغ نگاش بهار شد.دایرهء بیرونی قهوه ای شد..باقیش سفید شد. یکی راس راسی عاشقش شد..چشاش به راه سفید شد.
دور آخر
و چشم های تو دریاست ، از دریا عریان تر چشم های توست ....
من همان جوان یک لا قبایی می شوم که به تو میزنم پی مروارید. نمیدانم فقط وقت هایی که با منی موج می شود یا همیشه اینگونه ست.
برق شیطنت را می شناسم.رعد و برق می زند در ساحل.من در عمق آرام ، اما در پیراهن احرامم صدف پنهان میکنم. دل دروغ گویت را عریانی و پاک بازی نگاه نگرانت لو میدهد.
اقیانوس شورشی چشمانت کشتهء مرا به صخره های جزیره ای نا شناخته می کوبد تا خودم را، تو را بهتر بشناسم. آفتاب، چهره ات را برنزه کرده .بر گرد .... مرا چشم تو با خود برده ، دریا مرا پس نمیدهد.
فردا باز دل به دریا میزنم و گم تر می شوم.
هر روز.به خود می بالم . من غرق شده ام در چشم هایت
و چه اجر و قربی دارد شهادت … شهید دریا !!
پ.ن ۱ :معتاد چشمانت شده ام...نگاهت را در من تزریق کن !!
پ.ن ۲ : نقل از وبلاگ " من او نیستم "
پ.ن ۳ : سلام (:
لینک
|
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 23:58 توسط بیدل |